تا به کی سرگردانِ تو باشم

إلَی مَتَی أحَارُ فيکَ،

آن چه به جا مانده فضايی است پُر از حضورش

و خالی از ظهورش،

امّا

روزی تو خواهی آمد

تو بهاری! نه

بهاران از توست

از تو می گيرد وام

هر بهار اين همه زيبايی را،

لَولا الحجة لَسَاخَتِ الارضُ بِاَهلِها

هوسِ باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو

به تو می انديشم

منتظر، آماده...

من، شکوفايیِ گل های اميدم را به تو می بينم

*   *   *

پِگاهنگام

منتظرت هستم

و شباهنگام

من و غم يکجا جمع می شويم

ليک ندايی که به من می گويد:

گر چه شب تاريک است

دل قوی دار!

سحر نزديک است!

إنَّ الصُبحَ لَقَريب!